عشق من مزمز
چقدر دوستش دارم... عاشقشم... روزهای اول که باهاش آشنا شده بودم دونه دونه میخوردمش ولی الان پیاله رو سرمیکشم.
مغز تخمه هندوانه مزمز رو میگم. خیییییییلی دوستش دارم و رفته توی لیست خوراکیهای هر روزه من مثل موز، شیر و کیک و سیب و ...
یه بار وقتی مامان و بابا با من در خوردن شریک شده بودند خیلی زود مغز تخمه ها تموم شد و من خودم با پیاله رفتم آشپزخونه و در کابینتی که مثلاً مامان با طناب بسته تا من به چیزی دست نزنم رو باز کردم!! و یه بسته مزمز برداشتم و آوردم پیش مامان و گفتم: با (باز کن)
عکس العمل مامان: تعجب، عصبانیت، خنده (باور نمیکرد که من جای خوراکی ها رو بدونم)
عکس العمل بابا: خنده، خنده، خنده، ... (کلاً همیشه خوشحاله)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عشق من مزمز
